The glassical news
 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

• شادی ش. دختر چهارده ساله ی مشهدی است که از نه سالگی مورد تجاوز مستمر پدر خود قرار گرفته و دادگاه جمهوری اسلامی هیچ اقدامی برای نجات جان او انجام نداده

اخبار روز: شادی ش. (نام اصلی او محفوظ است) دختر چهارده ساله ی مشهدی از سن ۹ سالگی مورد تجاوز مستمر جنسی توسط پدر خود قرار داشته و بعد از اعتراض زن پدر و طرح موضوع در دادگاه، دادگاه جمهوری اسلامی اقدامی در جهت نجات او انجام نداده است. دو گزارش زیر در این مورد از طریق محافل دانشجویی منتشر شده است:

زنده ام که شادی ش. را روایت کنم
ساعت حول یازده شب است. یکی از بچه ها زنگ می زند. گریه امانش نمی دهد. قطع می کند و دقایقی بعد تماس می گیرد. نگران، احوالش را می پرسم. روایتی می کند گریان که کمرم را می شکند. دوست همسرش از سر ناچاری و بی خوابگاهی و به رسم دانشجویی به پانسیونی در مشهد رحل می افکند تا ایام امتحاناتش سپری شود و در این مکان به فاجعه ای انسانی برمی خورد. بی درنگ به همه ی کسانی که چاره ساز می شمارد پیغام می دهد. از دخترکی چهارده ساله سخن می گوید که از نه سالگی مورد تجاوز پدرش قرار می گرفته و هفته ای است ناگزیر در این پانسیون سکونت گزیده است. شادی ش. با شکایت مادرخوانده اش به دادگاه می رود تا هر دو راز جنایتی را بازگو کنند که شش سالی می شود مدام اتفاق می افتد. دادگاه قضیه را به پزشکی قانونی ارجاع می دهد و پزشکی قانونی تایید می کند که دخترک بارها از ناحیه واژن و مقعد مورد تجاوز قرار گرفته است؛ به نحوی که پرده بکارت اصلاً در او شکل نمی گیرد. قاضی ابله پرونده به گمان سر به مهر گذاشتن چنین رویداد هولناکی و نیز توهم سرپوش گذاشتن بر فساد اجتماعی، دخترک را برحسب سنش فاقد صلاحیت طرح دعوی می شمارد و در رای نهایی به تاییدیه ی پزشکی قانونی ارجاع نمی دهد. پس از اتمام حجت دادگاه، پدر جری تر می شود و تصمیم به فروش دخترک می گیرد. ضعف جسمی شادی در نتیجه ی سوء تغذیه و بدرفتاری، چندان رغبتب در میان خریداران برنمی انگیزد و در راه بازگشت، مهدی ش. دخترک را به زیر اتوبوس شرکت واحد هل می دهد که جان سالم به در می برد. مهدی ش. پدر شادی، وقاحت را به آن حد می رساند که در گفتگویی دوطرفه شرط بازگشت شادی به خانه را استمرار تطمیع خویش قرار می دهد... شادی که می گوید خون گریه می کنم، فشارم می افتد و به کمک آب قند سر پا می ایستم... می گوید که پدرش می گفته همه ی پدران با دخترانشان چنین سر و سری دارند. بزرگتر که می شود و با دوستانش در میان می گذارد که به ورطه ی چه رخداد هولناکی گرفتار آمده است... شبانه از خواب می پرد، خواب می بیند که پسری روی سینه اش نشسته و به او تجاوز می کند؛ کابوسی که هر شب بختک وار دست از سرش برنمی دارد... مسئول پانسیونش با درد از جیغ های گاه و بیگاه شبانه اش می گوید... به زحمت از پشت تلفن قضیه را به هر کسی که می شناسم در میان می گذارم. همه می ترسند. برخی دخالت نهادهای مدنی را موجب حساسیت دادگاه می دانند و بعضی سعی دارند منصرفم کنند... سرم دارد می پُکد، چشم هایم سرخ شده و پلک هایم به رسم مطالع ی شبانه – بی هیچ مطالعه ای- پُف کرده اند... از خانواده اش سراغ می گیرم. مادرش پس از تولد، او را رها کرده و عمویش با وجود آگاهی از موضوع کلاه دیوسی بر سر گذاشته است. عمه اش نیز برحسب وظیفه ای حداقلی او را به پانسیون سپرده است؛ بی آنکه حتی لیوان یا بشقابی به همراه داشته باشد... «پدرم مرا به اتوبوسی سپرد تا به عمویم در تهران تحویل دهد و به راننده به جای کرایه مرا پیشنهاد کرد و گفت هر کاری دلت می خواهد با او بکن... عمویم از ترمینال با ۲۵ هزار تومان پول و تشر مرا پس فرستاد...»
زنان خیابانی ساکن پانسیون دل به حالش می سوزانند و خوراک و پوشاکش را بر عهده گرفته اند. نگهبان پانسیون پیرمرد خراسانی مهربانی است که با درد از وضعیت شادی با من سخن می گوید و مدارک پزشکی قانونی و رای دادگاه را نگه می دارد. پیشتر هر وقت لای روزنامه را باز می کردم، با تاسفی سطحی از کنار اخباری از این دست می گذشتم؛ چرا که خود، رو در رو چنین رویدادی را تجربه نکرده بودم. عمق فاجعه به حدی است که چند تن از دوستانی که همدم گفتگوهای شبانه ی من اند به گریه می افتند. حمید که روانشناسی است مطب دار، از دیروز هق هق گریه امانش را بریده است، احسان گاه و بیگاه بغضش می ترکد و ناصر کارش را به امان خدا رها کرده است. برای کمک به شادی حاضرم همه ی دستاوردها و امتیازاتی را که عمری برایشان زحمت کشیده ام فدا کنم؛ چرا که شادی را همه ی مادران، خواهران، همسران و دختران کشورم و بشریت می پندارم. بی تفاوتی در برابر جنایتی که بر شادی رفته است، بی تفاوتی در برابر ارزش هایی است که همه مان با هر جهتگیری فکری بدانها باور داریم... زنده ام که شادی ش. را روایت کنم...


به نام غمین ترین نام ها: شادی
گزارشی از وضعیت شادی ش. دختر ۱۴ ساله مشهدی

روزگاری کودکان این سرزمین بهترین فرداها را انتظار می کشیدند و اما اینک...
سخن از شادی است. دختر ۱۴ ساله ای در مشهد که از ۹ سالگی مورد تجاوز پدرش قرار می گیرد و اینک در شرف تکمیل فاجعه زند گی اش است. شادی به روایت خود با پدر و نامادری اش زندگی میکرده. مادرش سالها پیش، پیشتر از آنکه به یاد آورد، بدلیل اعتیاد شدید پدر و بدرفتاریهایش، خانه و دختر را رها می کند. شادی محروم از مهر مادر، از نه سالگی مداوماً مورد شکنجه و آزار شدید جنسی پدر قرار می گیرد. شادی اینک در پانسیونی در شهر مشهد در شرایطی به غایت سخت و دهشتناک روزگار می گذراند، میان دخترانی که سالها از او بزرگتر اند. پدر معتاد به شیشه، دختر را مورد تعرض جنسی قرار می داده است، و با تلقین اینکه همه پدران اینکار را با دختران خود می کنند، مانع از افشای تلخی این حادثه تکان دهنده می شود. نامادری شادی، اما تکیده از فاجعه، افشای راز می کند تا شاید شادی، راهی به رهایی یابد. علیرغم واقعیات غیرقابل کتمان اما، دادگاهی در مشهد با چشم بستن بر ابعاد فاجعه ای انسانی، تنها حکم به گرفتن تعهدی از پدر می کند تا شاید پدر را از فاجعه ای که مداوماً رخ می دهد، بازدارد! دخترک حتی متهم به خیال پردازی و دروغ گویی می گردد. تنها به استناد آزمونی تا بدان حد طولانی و فرسایشی که شادی در طول آزمون خوابش میبرد! بناچار فردی در کنار شادی می نشیند تا به دخترک کمک کند، پاسخ انبوه سوالات گنگ و عجیب را بدهد. پاسخی که در نهایت ادله قاضی شد برای خیال پرداز معرفی کردن شادی! فاجعه اما ادامه داشت... پدر معتاد به شیشه، قصد فروش دختر را می کند. نحیفی و نزاری شادی اما سودای هیچ خریداری را بر نمی انگیزاند. پندار جنون و شهوت پدر اما سیری نداشت... قصد جان اینبار در ذهن تباهی ها مجال می یابد. زمانیکه پدر برای خلاصی از شادی و شاید عذاب خویش، او را به زیر اتوبوسی هل میدهد. شادی، اما نمرد... ماند، تا روح و جسم رنجورش، هتک بیشتری را تحمل کنند. نامادری به رقت آمده از وضعیت موجود دست به دامان بهزیستی و خانواده پدری می شود. جواب بهزیستی اما ساده بود و کوتاه: «نه! پدر و مادرش زنده اند، جایی و پولی برای کودکان بد سرپرست نداریم!!!». و خانواده پدر: عمه و عمو دامان خویش برچیدند که مبادا لکه ننگی دامانشان را بیالاید. دخترک توسط پدر با اتوبوسی و در اختیار راننده!!! راهی تهران می شود. عمویش اما تنها با ۲۵ هزار تومان او را دوباره همان صبح به مشهد باز می گرداند. شادی تلخ ترین نامی که برایش می توانست انتخاب شود شد. روزگاری بهترین فرداها را کودکانمان انتظار می کشیدند. این روزها اما تنها هول تنهایی و هیولای آزار جنسی خلوت شبش را پر می کند. پندار رهایی شادی را، نوری بر دل تابانده و استواری بر پاهایش بخشانده. صدای لرزان دختر آخرین امیدها را می کاود. چشم به آسمان دوخته، امیدی در قلب و دل، شادی را آیا به فرداها می رساند؟!!

[ سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ شهاب شهابی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

شهاب هستم ادب را والاترین می دانم مودبانه از شما که پروفایلم را مشاهده می کنید سپاسگزارم .
صفحات دیگر
امکانات وب